روزهام

روزهای سختی رو میگذرونم. سه جا کار میکنم و ساعتهای نصف و نیمهء وسط کارها رو درس میخونم. بعضی شبها حتی نای خوابیدن ندارم! اما تا بهمن باید پروندهء این برنامهء هزار بار به تعویق افتاده رو ببندم. از اینکه برام مانعی پیش بیاد دیگه نمی ترسم چون بزرگترین قدم رو برداشتم و روی غلتک افتادم.

از اینکه دیر به دیر توی وبلاگ مینویسم حس خوشی ندارم! انگار روز به روز سنگین تر میشم ولی همین وب گردی های روزانه اونم با اوضاع و احوال اینترنتم، یک عالم ازم وقت میگیره. علی ایحال حرفهامو جمع میکنم و یه روز خوب مینویسمشون:)

خواهرزاده م یک ماهگی رو به سلامت طی کرد و الان در اوج دلبری و بانمکی، کجکی به رومون میخنده:) 

برادرزاده م رفته پیش دبستانی و هر روزخدا یه ماجرا داره:)

با شاگردهام رابطهء خوبی برقرار کردم و از هم راضی هستیم:)

بابت همهء اینها بی اندازه شاکرم:)